تبلیغات
سایت روستای اوله - جبهه و سید سعید طاهر نسب

ده من ! من به تو می اندیشم...

جبهه و سید سعید طاهر نسب

نویسنده :بهنام خلاش
تاریخ:شنبه 12 تیر 1395-ساعت 13 و 37 دقیقه و 31 ثانیه

به نام خدا 
جبهه و خاطراتی که سعید طاهر نسب گریان از آنان یاد کرد / اشک ما را هم در آورد.

به روایت خاطراتی شیرین و تصاویری زیبا از آلبوم ایشان 

 با توجه به تعداد زیاد عکسها و آلبوم بی نظیر سعید طاهر نسب این عکسها اینجا منتشر می شوند

 امید است که خاطره ای زنده شود.

 یا شاید هم کسانی در این تصاویر باشند و خودشان از این عکس اطلاعی نداشته باشند به هر حال این گنجینه ای عظیم که اینجا به معرض دید گذاشته می شود امید است پایه ای برای ادامه دیگر کارهای فرهنگی باشد.


سعید طاهر نسب بین جوانان و کل اهالی روستای اوله از یک کاریزمای خاصی برخوردار است وی همیشه در یکی از روزهای

 تاسوعا ویا عاشورا در حرم مطهر جدش امامزاده سید محمود با نوحه سرایی و خواندن نوحه ی ابوالفضل جان من ای برادر

 شور حال خاصی به عزادارن می بخشد .


 با تقدیر و تشکر از همکاری صمیمانه سید ابوالفضل طاهر نسب 


جبهه و خاطراتی که سعید طاهر نسب گریان از آنان یاد کرد / اشک ما را هم در آورد.

یادجبهه یادجنگ ویاد آن روزای خوب        یادیاران یاددوستان

 یادهمرزمان خوب یادصیادان تانک ویاد نارنجک ومین.

    یادگلهایی که پرپرگشته اند ورفته اند از پیش ما.    

     با سلام و صلوات به روح بلند شهدای جنگ تحمیلی وامام شهدا خاصه شهدای سادات شهیداهسته ،دردمه ، کشاورز و سعادتی خواه و همچنین شهید روان .

 من درسال۶۴ برای دفاع از کشور ازطریق بسیج دهدشت برای دیدن آموزش نظامی به پادگان آموزشی گچساران اعزام شدم لازم است یاد آوری کنم درآن اعزام من وشهیددردمه، کشاورز ،سیادتی خواه وشهیدبشارتی فر از روستای  قلعه جلو باهم بودیم روز دوم یا سوم بود  درحالی که باران و سیل اساسی می بارید از بلندگوی پادگان اسم من ودردمه وسیادتی خواه و بشارتی فر را صدا زدند رفتیم دم درب دیدیم مرحوم پدرم باپدر بچه ها اومدند برمون گردونند اما هرکاری کردند ما برنگشتیم بعدازاتمام دوره آموزشی چون استان هنوز تیپ نداشت مارا بین سایر تیپ ولشکرهای سایر استان ها تقسیم کردند وازهم جداشدیم من به لشکر۲۵ کربلا ملحق شدم ومدت ۴ ماه درآن لشکربودم وباردوم که اعزام شدم چون تیپ ۴۸ فتح استان شکل گرفت به گردان امام علی ( ع) یکی از بهترین گردان های خط شکن جنگ ملحق شدم گردانی که ماموریت های خطرناک راتقبل می کرد  دراین ماموریت چون ازم خواستی خاطره از جنگ واز پدر و مادرم تعریف کنم خاطره ای یادم اومد که بهم مرتبط هستند عنوان می کنم:

 گردان ما بعدازعملیات فتح شلمچه چون موقعیت خیلی خطرناکی داشت شلمچه پدافندی یا حفظ آن را به عهده گرفت حدود ۲۵ روز تنهاگردانی که توانست این مهم را انجام دهد، دراین ماموریت  شهید کشاورز همراه ما بود خلاصه بعد از ماموریت برای انجام عملیات به غرب یاماهوت عراق  فراخوانده شدیم .ما به مقرگردان در اهواز رفتیم  درانجا بعد از نماز مغرب و عشا مراسم عزاداری به مناسبت شهدای گردان درشلمچه به مداحی من شروع شد:

 نوحه ابوالفضل جان منی برادر را خواندم نوحه انقدر باسوز بود که تمام بچه های گردان وکادر

اسم من  را ابوفاضل گذاشتند بالاخره امشب گذشت وما بعد از نمازصبح سوار ماشین شدیم به سمت محل عملیات شورشوق عملیات وصف نشدنی بود در نهایت  ما غروب روز بعد به محل ماموریت رسیدیم شام آن شب آب گوشت بود، منطقه سرد و یخبندان و آب گوشت چاق و پرچرب بیاندیشید چه شد کل آب گوشت یخ زد وغرقابل مصرف .جیره جنگی ماخرمای ۲۵۰ گرمی بسته بندی بود مرحوم کشاورز راصدازدم گفتم بیا خرمای من را  بخوریم مال تورا نگهدار من گیر میارم خرما راخوردیم نماز خواندیم اعلام کردند بخوابید من کیسه خوابی درمقر تک زدم بازش کردم که بخوابم دیدم شهید کشاورز با نگاهی معنادار صدام زد طلا بیا امشب بغل هم بخوابیم شایدآخرین شب عمرمان باشد یایکیمون باشد با اندوه جمعش کردم و کیسه  را گذاشتیم زیرسرمان وپتوی او راکشیدیم رویمان  خوابیدیم و آن شد آ خرین سفر آن عزیز.

 درآن عملیات گردان ما شهید زیاد داد تاجایی که عراق اعلام کرد گردان امام علی به میزان نود درصد منهدم شد بالاخره گردان برگشت همان موقع علیدادقربانی( تنوره ی سابق) هم شتلی( نام منطقهی در محل جنگ)  بود گویا درمقر تیپ هم دوسه نفراز حضرات تاویسی مرحوم عزیزا..  فرزاد قاید علی شاه و حداد( کای هدار)  ومرحوم قاید امان ا... مشغول خدمت بودند ‌یکی از همرزمان علیداد قربانی از شتلی میاد مقر تیپ  ازش خواست برو پیش عزیزا.. وحداد برام سیگار وچیزای دیگری که نیاز داشت بگیر وازشون درمورد پسرداییم به نام ( طلا)  توی گردان امام علی رفته عملیات بپرس او هم اومد پیش آن ها پیغام را رساند واونا ظاهرا شایعه شهادت من روشنیدند به ان بسیجی گفتندبه علیدادنگو اماظاهرا شهید شده اون برگشت واولین خبرش همون بود که نباید میگفت علی داد باشنیدن خبر با اه وافغان شیون وماتم راهی اهواز می شود رسیدنش مصادف می شه بارسیدن ما به مقر، وقتی سراغ می گیره می گویند نه خبرکذب بود وسالم برگشته اوهم قانع نمی شود وبه جستجوی من می پردازه من رفته بودم حمام دیدم یکی از بچه ها داره صدام می زنه  ابوفاضل زودباش بیا یکی از بستگان امده و اروم قرارنداره من حدس نمی زدم خیال کردم دروغ یاسرکاریست بالاخره حمام تمام شد اومدم جلوی اشپزخانه یک بشقاب اش گرفتم داشتم می خوردم دیدم یکی از پشت سر از زیربشقاب من رو  بغل زده تا قربانیه. صحنه ی بسیارغم انگیزی خلق گردید بالاخره من فهمیدم که خبری شایع شده و باتوجه به روحیه پدر و مادرم مخصوصا مادرم  می دونستم که آنها حالا زندگی ندارند رفتم فرماندهی واز فرمانده خواستم اجازه بدهید من برم مادرم مریض الاحوال است این شایعه حالا داغونش کرد اما فرمانده قبول نکرد و گفت همه گردان بایدباهم برود چون سپاه اعلام کرد که عراق شایعه پراکنی کرده برای تضعیف روحیه مردم. آخرش ما صبح روز بعد حرکت کردیم ومن باماشین کادر گردان بودم اومدیم سرپری خونه یکی از بچه ها که شلمچه شهید شده بود چنددقیقه ای عزاداری وگردان حرکت کرد. ماشین ماتاخیرداشت .مردم ازفلکه دهدشت تا ورودی شهر از سمت بهبهان امده بودنداستقبال  بچه ها همه امده بودند پدرم،  بهادر ، علی اهسته، نصرت توفیقی، عابد...همه / اماچون من  رو ندیدند نا امید رفتند من رسیدم فلکه دیدم عابدشریعت روی نرده های فلکه نشسته وسرش وپایین انداخته  ساکم وبرداشتم رفتم کنار عابد دیدم. اوهم باگریه وحق حق کردن گفت پدرت چند روزاست اینجاست نه آبی نه غذایی تازه  با بادر(بهادر درسار) رفته طرف مغازه فرج ا‌‌.‌. من رفتم. صحنه ای رادیدم که واقعا آتیش گرفتم  پدرم یکی ازهمرزمانم راگرفته وسراغ من رو ازش می گرفت اومی گفت ابوفاضل رو می گی به خدا اومدسالم است بابام می گفت نه طلا تااینکه گفت همون که نوحه می خونه بابام گفت بله من رسیدم از پشت صدازدم بابا دیدم برگشت وکمرش راگرفته وگفت بابا دیگه ماراکشتی. این یکی از غم انگیز ترین لحظات زندگیم بود .

واما مادرم مرحوم میرمحمدکاظم می گفت مادرت باتوجه به اینکه بارداربود ازدوراب  می امد ابله وبیسیدون وبه هرکی می رسید باگریه وزاری سراغ تورا می گرفت تاجایی که یک روز ازدوراب همراهیش کردم  اومدیم مله اولهی متوجه شدم کفش به پانداره وخون ازپاهاش جاریست .نام ابوالفضل برادرم  را من به خاطر ان مرارتها وتلخیهایی که مادرم باردارش بود خودم گذاشتم.

     این خاطره هم تلخ وهم غم انگیز اما امیدوارم  حضرت زهرای مرضیه وفرزندبزرگوازش اقااباعبدا... شافی وناجی آن دوبزرگوارباشد برای شادی روح آن دوعزیز بارضا ورغبت قربان ا.‌...‌فاتحه مع صلوات باتشکر‌.
عکسهای زیر را در ذیل همین مطلب به عنوان نظر حدس بزنید .
تشکر می کنم از همه ی اهالی روستای اوله به خصوص شما برادر خلاش 



دنبالک ها: کانال اوله -- کلیک کنید/// 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
What is leg length discrepancy?
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 19 و 48 دقیقه و 03 ثانیه
Nice post. I used to be checking continuously this weblog and I'm impressed!
Very useful info particularly the final section :) I take
care of such info much. I was looking for this particular information for a very long time.

Thank you and good luck.
http://flowerytact5278.yolasite.com
شنبه 14 مرداد 1396 ساعت 18 و 06 دقیقه و 19 ثانیه
I enjoy what you guys are usually up too.
This kind of clever work and coverage! Keep up the great works guys I've included you guys to our blogroll.
جلال
یکشنبه 13 تیر 1395 ساعت 19 و 44 دقیقه و 54 ثانیه
با سلام
واقعا مصاحبه بسیار جذاب و خواندنی بود. امیدوارم همه مردم روستا قدر دان زحمت های ایشان باشند . جای افتخار داره که همچین شخصی در روستای ما هستند و امیدواریم سرمشقی باشه برای جوانان اینده دار روستای اوله. من به شخصه ارادت قلبی دارم خدمت ایشان و امیدوارم همینطور برای پیشرفت روستا گام های بزرگی بردارند.
جلال دوستکامیان
پاسخ بهنام خلاش :
صادق
یکشنبه 13 تیر 1395 ساعت 17 و 05 دقیقه و 25 ثانیه
آقای طاهرنسب واقعا مرد بسیار بزرگی هستند...در همه کارها و مجالس باعث افتخار و عزت ما و مردم روستا میشن....واقعا من به داشتن همچین الگویی بسیار افتخار می کنم....انشاالله در تمامی مراحل زندگی موفق،پیروز و مثل همیشه سربلند باشند
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.