تبلیغات
سایت روستای اوله - مصاحبه با سید وحید رامیار

ده من ! من به تو می اندیشم...

مصاحبه با سید وحید رامیار

نویسنده :بهنام خلاش
تاریخ:یکشنبه 23 خرداد 1395-ساعت 17 و 15 دقیقه و 10 ثانیه

در نشستی با بهنام خلاش مدیریت سایت اوله رخ داد :
مصاحبه با سید وحید رامیار



نام  نام خانوادگی  موقعیت  ساکن
 سید وحید رامیار دبیر درس زبان  روستای اوله 

به نام خدا

دست به قلم نمی برم که نوشته هایی این گونه زیبا را توصیف کنم ، زبان هنری سید وحید رامیار خود گویای همه چیز است مدیریت سایت اوله  صبر وحوصله سید وحید رامیار  را می ستاید چراکه واقعا وقتش را گرفته ایم ، همچنین بابت همکاری در دیگر امور سایت واقعا از ایشان تشکر و قدر دانی میکنیم که از هیچ کمکی دریغ نکرده اند.

 

با عرض سلام خدمت مدیر محترم سایت روستا و همه عزیزان خصوصا عزیزان دوست داشتی روستای خودم آبله

اینجانب وحید رامیار متولد 15/06/1363 روستای آبله می باشم

دوران کودکی : خیلی فضول و شیطون بودم .در سال 1370 در دبستان شهید آهسته آبله شروع به درس خواندن کردم.و تحصیلات ابتدایی را در همین دبستان به اتمام رساندم . معلم سال اول ابتدایی آقای طبیب توفیقی ، سال دوم اقای طیبی ،سال سوم مرتضی دوستکامیان ،چهارم اقای فکوری و پنجم اقای  عمران دوستکامیان بودند. سال اول و دوم درس متوسطی داشتم ولی سال سوم به بعد جزو نفرات برتر بودم ( بعد از ایمان صدیقی مهر و یزداله وجدانی پور ) . از همکلاسی های دوران ابتدایی آقایان ایمان صدیقی ( که به نظر من به حق خودشون نرسیدن وگرنه باید اولین پزشک روستا بودن) یزدلا وجدانی پور، سجاد توفیقی ،ایوب بیواره ،داریوش قوامی و خانم ها صفورا دمساز،حمیده روشنفکر ( احیان )، کبری دلدار ،مدینه درسار ،مریم دانش ،کلثوم دلدار بودند. خاطره ای که از این دوران تو ذهنم مونده اینه که آقای آهسته روز شنبه صبح تو صف صبحگاهی گفت هرکه دیروز فوتبال بازی کرد خودش بیاد بیرون . ما که از ایشون خیلی ترس داشتیم اتفاقا من اون هفته سرحد ،خونه بودم و آبله نبودم چند تا از بچها بیرون رفتن . بعد جلو صف که رد میشد تو چشم بچها نگاه میکرد و دوباره حرفشو با لحنی عصبانی تکرار می کرد. جلو صف ما و دقیقا روبرو من ایستاد تو چشمام نگاه کرد من ترسیدم و بیرون رفتم . خلاصه شروع کرد به کتک زدن .نوبت من که رسید چندتا کتک مفصل زد و یه لحظه فکر کرد و گفت فکر کنم تو دیروز سرحد بودی من هم گفتم بله بودم گفت پس چرا اومدی بیرون ؟ گفتم نگاه که کردی ترسیده بودم دوباره شروع کرد به کتک زدن  گفت تا یاد بگیری یه بار دیگه دروغ نگی.

دوران راهنمایی: سال اول و دوم راهنمایی مدرسه راهنمایی بیسیتون بودم. از لحاظ درسی نفر دوم ( بعد از ایمان ) بودم ولی از لحاظ فضولی که نفر اول بودم و با نفرات بعدی اختلاف فاحشی داشتم.از همکلاسیهای این دوره بجز دانش آموزانی که دوران ابتدایی هم کلاس بودم آقایان ابراهیم دانش ،ارسلان درسار ،بهرام قربانی ،بیت اله درسار ،موسی بچگو، علی خون تازش،  دوست خوب و فضول آن دوره محمدیار دستواره و ..... (متاسفانه بقیشون یادم نمیان ) وخانم ها اعظم دژه ،طیبه دانش ،اعظم ختار و مرحومه پروین خادم اصل (  روحش شاد ) تو ذهنم مونده. آقای تقوایی (دبیر علوم ) فکوری ( مدیر مدرسه دره شوره ) ایوب خرند (دبیر علوم ) بهرام افروزی ( دبیر عربی ) هم از معمانم بودند که الان باهاشون همکارم.سایر دبیران دوره راهنمایی که تو ذهنم مونده آقایان حبیب اله رامیار  ، رهی   ، پرهیز ،و زنده یاد مرحوم ملک بودند.خاطره که از این دوره دارم اینه که محمد یار دستواره تو درس علوم که با آقای تقوایی بود همیشه نمره ضعیفی می گرفت یه روز محمد یار به من گفت بیا تا دفتر نمرات اقای تقوایی را بدزدیم(دفتری که نمرات رو یاداشت میکرد از اون دفترهای تلفظ زبان قدیمی بود ) خلاصه از آبانماه نقشه شو کشیدیم بهمن ماه محمدیار موفق شد این کار رو انجام بده. عصر که تعطیل کردم رفتیم سرآب کره ای نشستیم تا بچها از بیسیتون اومدن و همه شون رو جمع کردیم .محمدیار اسم بچه ها رو میخوند و بهشون نمره میداد و نمرات خودشو هم همشو بالای هیجده کرد   ( اول فحش ناموس داد بعد تهدید به کتک زدن کرد کسی رو که لو بده ) صبح روز بعد که رفتیم مدرسه آقای تقوایی فهمید که دفتر رو کسی برده و عطا خرند (رییس مدرسه )کل بچها رو کتک زد ولی از ترس محمدیار ،کسی لو نداد. ( اتفاقا امسال با اقای تقوایی آبچندار باهم تدریس می کردیم قضیه رو بهش گفتم کلی خندید. ). سال سوم راهنمایی مدرسه راهنمایی نورالدینی قلعه ریسی درس خوندم و به علت ترسی که از برادرم (حبیب الله ) داشتم خیلی درس می خوندم و نفر اول شدم . همین ترس باعث شده بود که به همراه ایمان صدیقی دبیرستان نمونه دولتی دهدشت قبول شم. این سال هم همش خاطره بد بود. چون بچهای قلعه ریسی خیلی فضول بودن و من و سجاد توفیقی هم اونجا غریبه بودیم اون سال تا فکرشو بکنید از بچهای ریسی چه داخل مدرسه و چه بیرون از مدرسه کتک خوردیم (اصلا جرات اومدن به خیابون ، تو جشن های مدرسه و بیرون را نداشتیم ) . یادمه که تو جشن بیست و دوم بهمن هاه همون سال از سر فلکه قلعه ریسی ( مبدا راهپیمایی ) تا گلزار شهدا (مقصد ) هرکس میرسید تیرپا بهمون میزد.

دبیرستان : سال اول تا سوم دبیرستان رو دهدشت در دبیرستان نمونه دولتی شهید ثانی درس خوندم. این دوره چون اولین سال بود که از خانواده دور بودم خیلی سخت گذشت. از نظر درسی جزو نفرات برتر نبودم ولی معدلم بالای 17 بود. سال 80تا 83 سه بار امتحان کنکور دادم سال اول رشته تجربی که اصلا درس نخوندم و رتبه ام 35 هزار شد ولی سال بعد چون تا زمستون واسه کنکور درس نخوندم واسه تجربی دیگه دیر شده بود و مجبور شدم رشته زبان امتحان بدم که این سال رتبه ام 3200 شده بود که واسه رشته زبان خیلی زیاد بودو قبول نشدم.سال 83 واسه سرباز معلمی ثبت نام کردم ( که اوایل تیرماه باید برای آموزشی اعزام میشدم ). و چون تا تیرماه وقت داشتم دوباره برا کنکور ثبت نام کردم و این سال رتبه ام 284 شده بود.که تربیت معلم شهید رجایی فرخ شهر (شهرکرد ) قبول شدم. بعد امتحان کنکور سال 83 ( اوایل تیرماه ) عازم دوره آموزشی سربازی به مقصد آباده شیراز شدم.از بچهای آبله فقط سجاد هم دوره ام بود. تو دوره آموزشی  ده روزبعد از اعلام نتایج اولیه کنکور سجاد مرخصی گرفت به داخل شهر رفت  که خونه زنگ بزنه و  نتیجه کنکور هردوتا مونه  بپرسه  از شهر که برگشت پادگان دیدم خیلی ناراحته گفت رتبه ام بد بود ولی رتبه من رو که گفت خیلی خوشحال شدم. مهرماه 83 تا سال 85 تربیت معلم شهید رجایی فرخ شهر درس خوندم. اولین سال تدریسم مهر 85 بود و اولین روستاهایی که درس دادم شوتاور ،گراب و پوتاب بودند. از اولین سال تدریس خاطره ای که دارم اینه که روز اول سال   اولین مدرسه ای که رفتم شوتاور بود چون سال اولم بود خیلی اشتیاق داشتم. اون سال موتور سیکلت داشتم خیلی زود رفتم .از در حیاط داخل که شدم  دیدم بچها تو حیاط مدرسه جمعن و منتظر مدیر مدرسه اند.  بچها دورم جمع شدن.یکی از بچها که خیلی هیکل داشت و از من بلندتر بود یه هندز فری تو گوشش بود یه ضبط ( وایکمن ) رو کمر بند شلوارش  وصل بود  یه شلوار لی و یه جفت دمپایی هم پوشیده بود با یه حالت خشن و عصبانی جلو اومد گفت شما ؟ امرتون؟ گفتم من معلم زبانم. نیش خندی زد و گفت با این هیکل کوچکت میخوای ما گنده ها رو درس بدی؟ خیلی ترسیدم پیش خودم گفتم خدایا من امسال با اینها چطور راه بیام ؟ چند هفته  اول خیلی سخت بود ولی بعدا معلوم شد خیلی بچهای خوب بودن ( یادشون بخیر ). سال 86 کارشناسی زبان انگلیسی دانشگاه فرهنگیان اصفهان قبول شدم و سال 88 فارغ التحصیل شدم.مهر 94 در رشته تکنولوژی آموزشی مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه علامه طباطبایی تهران پذیرفته شدم . رتبه ارشدم 8 بود. یک سال رو مرخصی گرفتم و الان قصد دارم مهر 95 درس رو در دانشگاه علامه ادامه بدم .  از مهر 88 تا الان (95) مشغول تدریس در بخش چاروسا در دوره های راهنمایی و دبیرستان میباشم .. تو این چند سال شاگرد خوب و ممتاز زیاد داشتم . آقایان داریوش آهسته،پژمان توفیقی،  فرشاد رامیار ،عارف توفیقی  ،پیمان توفیقی، ارسلان دوستکامیان ،حسن اهسته وحدت پاکزاد و خانم ها سکینه توری هانیه صدیقی ( فقط از دانش اموزان ابله وگرنه تو بقیه مدارس دانش اموز خوب زیاد هست ) واقعا ممتاز بودند . سال 89 ازدواج کردم. اینکه کی رو خیلی دوست دارم خیلی سخته واسه جواب دادن . به علت خصوصیات اخلاقی که  دارم خیلی ها رو خیلی دوست دارم و بهتره به کسی اشاره نداشته باشم ( البته دوتا دختر و همسرم که به جای خود ). بهترین حامی و پشتیبانم دوران زندگی ام برادرم حبیب الله (که خیلی خیلی دوستش دارم و واقعا تا آخر عمرم به گردنم حق برادری دارن ) می باشد.به فوتبال خیلی علاقه دارم در ایران طرفدار ارتش 40 میلیونی سرخ (پرسپولیس) و هر تیمی که جلو استقلال بازی داره ، هستم . و در خارج ایران هم بارسلونا را خیلی دوست دارم.خاطره بد که تو دوران زندگی زیاد داشتم . که بدترین و تلخ ترینش مروط به عید امسال و مرگ تلخ عموی عزیز و دوست داشتنی ام بود(یادش گرامی باد )بهترین دوست: دوست که زیاد دارم ولی با محمدرضا و مهرداد بیشتر صمیمی ام.

پدر: کوه استوار( خدا  عمرت  بده )

مادر : بی  تو تنها و غریبم

مدرسه : یاد آوری خاطرات

عشق : آدم باهاش زندگی میکنه  

ریتاوه : از اسمش دیگه متنفرم جای غم و اندوه

 سرحد : بهشت گمشده

اوله : روستای زیبا ولی محروم

زن : آرامش زندگی

ازدواج : آدمو از سرگردونی نجات میده

زهرا و دیانا : نفسام

حبیب اله : زود رنج ولی بسیار خوش عقیده

علی : خیلی دوستش دارم

مرتضی دوستکامیان : عمران و آبادی روستا

سایت اوله : به روز و عالی

یحیی دلدار: فعال و زحمت کش(خدا نجاتش بده )

رمز موفقیت : داشتن خلوص نیت و پرهیز از هرگونه تعصبات بیجای قومی و قبیله ای  

درپایان جا دارد از مدیریت محترم سایت روستا به خاطر اطلاع رسانی خوب و به موقع و زحمت های فراوان ایشان در خصوص معرفی روستا و مطرح کردن مشکلات روستا تقدیر و تشکرگردد. 



سایت اوله :


 http://www.ableh.mihanblog.com



دنبالک ها: کانال اوله -- کلیک کنید/// 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
How do you strengthen your Achilles tendon?
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 20 و 43 دقیقه و 07 ثانیه
This site really has all the info I needed concerning this
subject and didn't know who to ask.
پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت 22 و 10 دقیقه و 03 ثانیه
راستی وحید خان استاد دانشگاه خیلی بهت میاد .. انشاا..که حتما برای دکترا ادامه بدی
اشنا
پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت 01 و 06 دقیقه و 31 ثانیه
مثل همیشه عالی بود وحید جون
اشنا
پنجشنبه 27 خرداد 1395 ساعت 01 و 06 دقیقه و 31 ثانیه
مثل همیشه عالی بود وحید جون
چهارشنبه 26 خرداد 1395 ساعت 02 و 33 دقیقه و 02 ثانیه
مثل همیشه عالی بودی وحید جون
j.afshin
دوشنبه 24 خرداد 1395 ساعت 06 و 42 دقیقه و 04 ثانیه
سلام
برات ارزوی موفقیت روز افزون میکنم.
رضوان
یکشنبه 23 خرداد 1395 ساعت 19 و 33 دقیقه و 34 ثانیه
بسیار زیبا و جذاب بود ..خیلی عالی و شنیدنی ..انشاالله در تمام عرصه های زندگی موفق و سربلند باشید.
بهنام خلاش
یکشنبه 23 خرداد 1395 ساعت 18 و 48 دقیقه و 37 ثانیه
من به شخصه لذت بردم بسیار شیوا و جذاب نوشتند و واقعا عالی بود.توصیه میکنم حتمن ذره به ذره بخونید عمدا بعضی جاها را رنگی کردم که بدانید واقعا پرباره / سید وحید رامیار زنده باشید.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.