تبلیغات
سایت روستای اوله - زندگی نامه پاکزاد تا کنون

ده من ! من به تو می اندیشم...

زندگی نامه پاکزاد تا کنون

نویسنده :بهنام خلاش
تاریخ:یکشنبه 2 خرداد 1395-ساعت 02 و 08 دقیقه و 35 ثانیه

بسمه تعالی 


من حرفی ندارم بی پرده به ادامه مطلب برویم :


سید علی پاکزاد کیست ! خبری در راه است ! 

 نام نام خانوادگی
 موقعیت ساکن
 سید علی
 پاکزاد مدیر مدرسه
 روستای اوله


سید علی پاکزاد در تاریخ 1/ 7/ 1352 در روستای دوراب سفلی (نسه ) چشم به جهان گشود .وی در اوان کودکی اصلا به درس و مشق علاقمند نبود اما اتفاقی و برخوردی ایشان را راهی مدرسه می کند ، مدرسه رفتن وی حکایتها دارد .درهر صورت علی پاکزاد از مهمترین وبارزترین چهره های این روستاست  وی بعد ها با ورود به مرکز تربیت معلم شهید ایزد پناه موفق به اخذ مدرک خود میشود وراهی منطقه میشود تا خدمت کند.اما پاکزاد چطور پاکزاد شد ؟ ایشان در روزهای که جنگ نطفه های خود را در ایران می پروراند در روستای دوراب مشغول به چوپانی بودند. ادبیات او را دگرگون می کند، دغدغه اش این بود تا بچه ها بتوانند به خوبی فارسی را یاد بگیرند. علی پاکزاد سهمش را از خدمت به ادبیات فارسی پرداخت کرده است . در حقیقت ما با سید علی پاکزاد یک مصاحبه داشتیم . اما وقتی جوا ب سوالات را این قد ادبی و زیبا دادند دلم نیومد متن و ادبیاتش را به هم بریزم وسوالا ت را در آن بگنجانم بدین منظور بهتر دیدم که شما ادبیات شیرین ، زندگی زیبا وزبان با کلاس و شسته رفته استاد پاکزاد را ملاحظه کنید.

 

  از اینجا به بعد از زبان خودش میشنویم :

 

 

 

به نام نامی خدا این جانب سید علی پاکزاده  در روستای دوراب سفلی تقریبا سه چهار کیلومتری دوراب دوراب اصلی دوران کودکی ام را سپری کردم، در دهات محل زندگی ام علاوه بر خانواده خودمان چند خانواده زندگی می کردند که عبارت بودند از پدربزرگ،عموها ،یکی از عمه ها و یک خانواده دیگر که تقریبا عموی پدرم می شد.

 

زمان دقیق تولدم مشخص نیست چون تا سال 1360شناسنامه نگرفتم و در آن سال به خاطر رفتن به مدرسه شناسنامه گرفتم که تاریخ تولدم را یکم مهر ماه یک هزارو سیصد پنجاه و دو نوشتند ( 1/7/1352) . با توجه به این که در سال شصت توانایی چرانیدن گوسفندان را داشتم وچوپانی میکردم، احتمال می دهم سنم در همین اندازه باشد.خانواده ما هم مثل اکثر اهالی دوراب فقیر و اهل نماز و روزه بودند که از طریق دامداری ،کشاورزی و کارگری امرار معاش می کردند و خدا را شکر پدر،پدربزرگ و عموهاایم هیشه دنبال نان حلال بودند و هیچ وقت چشم به مال مردم نداشتند.

 

من در آن ایام یعنی اوایل مهرماه سال شصت (1360) همراه با عمویم سید حجیر چوپان گوسفندان خودمان بودیم، روزی از روزها،یادش به خیر که روز سرنوشت ساز زندگی ام بود،تقریبا شاید بیستم مهرماه می شد با عمویم در سررشی(نام مکان) مشغول چوپانی بودیم که  دیدم یک نفر از راه عبور می­کند، بنده سلیقه سلام و احوالپرسی نداشتم ایشان از من سوال کرد : کی هستی؟  چرا درس نمی خونی؟  گفتم اگر درس بخونم کی میره دنبال گوسفندامون،  به خاطر بی سلیقگی این طور جواب دادم.  عصر که رفتم خونه بهانه رفتن به مدرسه گرفتم، اما بابام می گفت این چیزی یاد نمی گیره ولی سمج بودم به هر حال صبح پدرم مرا به مدرسه برد خیلی روز سختی بود معلم عزیز و دوست داشتنی سوالات بسیار سختی ازم می پرسید .سوالاتی که نه بلد بودم نه دوستشون داشتم ، او از تخته سیاه،صندلی و میز ونیمکت می پرسید ولی من دوست داشتم از بز و بزغاله و نسه و تنگوله آبرزی سوال کنه روز اول تو فکر بودم، از داخل کلاس که به خاطر تاریکی درش باز بود داشتم تو کوه نگاه می کردم که سیلی محکمی از معلم عزیزم جناب آقای تیمور یاورزاده ( اولین معلم ) "که بچه چرام بودند و خدا حافظش باشه" خوردم و آن روز بعد از ظهربه  خونه اومدم اما به مدرسه نرفتم. ناگفته نماند مدرسه در روستای دوراب علیا بودخلاصه خانواده ام خبردار شدند خیلی اذیتم کردند صبح پدرم مرا به مدرسه بردند معلم اجازه داد نشستم پدرم که رفت بیرون معلم ازم سوال کرد که دوست داری مدرسه بمونی یا بروی دنبال گوسفندات گفتم دوست دارم بروم دنبال گوسفندام. 

با هزاران عشق و امید از کلاس بیرون پریدم، اما پدرم پشت مدرسه قایم بود مرا برگرداند پیش معلم برد و معلم گفت این چیزی یاد نمی گیره و شاید از آن حرف خودش که به من گفت بیا مدرسه پشیمان شده بود،  اما به هر حال با خواهش و تمنا مرا پذیرفت. پدرم به روستای آبله رفت و به خاطر رابطه پسر خاله ای باآقای آهسته از آقای آهسته خواست که به راهنمای تعلیماتی بگه به معلم بگه مرابپذیرد و همین طور هم شد دقیقا یاد دارم که راهنمای تعلیماتی به معلم می گفت چه کارش داری بذار با بچه ها بیاد خود به خود مردود میشه . بعدش از همکلاسی هایم آقایان هادی توفیقی که آن موقع داهول بودند وبیت الله بالیده خواستند که کمکم کنند اما خدا را شکر هم معلم عزیز اما دوستانی که نام بردم و هم در روستای خودمان عمویم سید حجیر و پسر عمه ام سید تقی خیلی کمکم کردند. اما از تلاش مادر عزیزم نباید بگذرم که شب ها تا پاسی از شب مرا به خانه سید تقی و سیدحجیر می برد تا یا قرائت کلمات یا نوشتنشان  را برایم بگویند نباید غافل باشم . 

یادم هست یک شب هرکاری می کردم کلمه کودک را یاد نمی گرفتم چون حرف اول کودک در حروف الفبا به این رسم الخط  نیست یا درمدرسه همیشه قاشق را فراموش می کردم معلم می گفت شما در خونه قاشق نداری گفتم چرا داریم اما میگیم چمکه خلاصه یادم هست مرحله بعد که راهنما برگشت از معلم سوال کرد که هنوز آن دانش آموز را داری معلم با شادی گفت آری درسش عالی شده ومن هم خیلی لذت بردم خلاصه آن سال را با موفقیت پشت سر گذاشتم. یادم هست امتحانات ثلث سوم رادر آبچندار دادیم و بعد از آن در سال های دوم ،سوم وچهارم افتخار  شاگردی آقای سید حسن موسوی نژاد این اسطوره علمی و اخلاقی بودم و شاید  در کنار آقای محمد عمادی معلم ادبیات سال سوم دبیرستان بهترین معلمان دوره ی تحصیلم بودندسال پنجم در روستای آبله افتخار شاگردی آقای آهسته که نمونه یک انسان با شخصیت و با کلاس بودند را داشتم ضمنا در این سال با توجه به این که خانواده خودمان در روستای دوراب بود کل سال را مزاحم خانواده میرعلی صفدر می شدم که میر علی صفدرمثل پدر و بی بی سکینه رحمت الله علیها مثل مادر با هام برخورد می کردند، خدا ان شاءالله پیش حضرت زهرا آبرومند باشند.

 

در دوره ابتدایی در سال سوم در مسابقه علمی که در دلیک برگزار شد نفر سوم شدم و در سال پنجم درمسابقه علمی که در روستای بی سیدون برگزار شد نفر اول شدم اما در دوره راهنمایی با افت تصیلی مواجه شدم و حتی سال اول راهنمایی در درس اجتماعی خردادماه تجدید شدم .اصلا سه سال راهنمایی درسم تعریفی نداشت نه تنها من همه دوستانم مثل من بودند بعضی ها دوره سه ساله راهنمایی را پنج ساله گرفتند اما من با تجدیدی و معدل پایین سه ساله گرفتم . سال اول و شاید یک ماهی از سال دوم را در قلعه رئیسی گذراندیم و بعد مدرسه راهنمایی بی سیدون افتتاح شد و ما به بی سیدون برگشتیم. در بی سیدون نیز مشهدی رضا و مشهدی ناریجان رحمت الله علیها و خانواده مشهدی زادعلی و مشهدی فریدون و بهزاد و جهانگیر هم در زمان تحصیل و هم در زمان تدریس خیلی در حقم پدری و مادری کردند و دوره دبیرستان تا سال سوم را در قلعه رئیسی گذراندم در آن سال ها خیلی سختی کشیدم هر جمعه باید به اندازه یک هفته از دوراب تا قلعه رئیسی نان با پشت حمل می کردیم چون نانوایی فقط یکی دستی بود که نان گیر ما نمی آمد. گرچه بعضی سال ها پدرم برای من منزلی اجاره می کرد که برایم نان بپزند اما سختی ها بسیار زیاد بود از جمله نبود ماشین وما بیشتر روزها پیاده از قلعه رئیسی به خونه و بالعکس رفت وآمد می کردیم. اما این نکته را ذکر کنم که پدر و مادرم تلاش می کردند که من سختی کمتر از بقیه بکشم مثلا اکثر بچه ها برای یک هفته هشتاد تومان(هشتاد تا تک تومنی )  پول می بردند ولی پدر و مادرم به من یکصد و بیست تومان می دادند و شاید جز معدود کسانی بودم که پدرم شخصا برایم خانه اجاره می کرد و اکثرا با برادر سید حمید توفیقی هم منزل بودم. فقط زمامی که ایشان به جبهه رفت با اسماعیل علوی یا همان اسمال هم منزل شدم در دوره دبیرستان هم با حمید توفیقی  وحاج عبدالصمد دانش  و مدتی با محمد تروند هم منزل بودم اما سال چهارم دبیرستان در سوق درس می خواندم که در ابتدا با نظیر برادرم و محمدتروند و محمد پروار (موسوی)هم منزل بودیم و مقداری از سال را در خانه مرحوم سید محمدباقر رحمت الله علیه گذراندیم که ایشون و مرحوم عمه ام رحمت الله علیها و فرزندانشان حق زیادی به گردن حقیر دارند .ضمنا در دوره راهنمایی مدتی با سید کمال شفایی و برادرش سید جمال و سید صفا هم منزل بودیم و اوضاع درسی بنده در دوره داهنمایی تعریفی نداشت چون اصلا نگاه به کتاب نمی کردیم اما با همین حال من جز دانش آموزان خوب بودم معمولا  دروس فهمیدنی مثل ریاضی  رو بد نبودم در دوره دبیرستان در سال اول تعریفی نداشتم در سال دوم بهتر شدم و در سال سوم عالی بودم و حتی یادم هست معدل نوبت اولم نوزده به بالا بود در آن موقع خبری  از نمرات مستمر نبود و در سال سوم نه تنها من بلکه همه دوستان به همت دانشمندی از دیار مازندران( آقای عمادی) که یک سرباز معلم لیسانسیه ادبیات بود باعث تغییر و تحول در وضع درسی همه دوستان گر دید به طوری که ماهایی که در سال های گذشته آرزوی کسب نمره ده را داشتیم وقتی نوزده می گرفتیم بسیار حسرت می خوردیم این تعریف از من نیست نتیجه کار و زحمت و همت آقای عمادی بود که اکثر همکلاسی های من این ویژگی را داشتند ولی من روحیه ای مثال زدنی داشتم مثلا در سال سوم دبیرستان با توجه به هم منزلی با آقای علمی خواه (رئیس دبیرستان)آسیان آن روز ،از ایشان و آقای خداکرم فتحی می خواستم اجازه دهند در مراسم آغازین سخنرانی کنم، درسته خیلی لهجه داشتم و کلمات را درهم و برهم می گفتم اما آقایان تشویقم می کردند و باعث تقویت روحیه ام می گردید به طوری که در تربیت معلم شهید ایزدپناه یاسوج روز بسیج اجرای مراسم را گروهی از دانشجویان با مدیریت آقای سیدعلی موحدی بر عهده گرفتند. اگر اشتباه نکنم خود آقای موحدی قاری قرآن بودند و این افتخار را به بنده دادن که  به عنوان سخنران ایفای نقش نمایم از دوستان آن روز و مجریان آن روز از جمله آقایان موحدی نیا ،حاج دردمن و ترنجیده بسیار ممنونم که به من روحیه می دادند  و الان در دبیرستان خیلی از دانش آموزانم هستند که بنده چه در دوره دانش آموزی و چه در حال حاضر قابل مقایسه با آنان نیستم اما متاسفانه آنان حاضر به انجام چنین کاری نمیشن یا در شان خود نمی بینند ( شان خود را بالاتر از سخنران بلندن. خدای ناکرده برداشت بدی نشه ) یا متاسفانه کم رو هستند که امیدوارم شمادانشجویان عزیز آنان را به صحبت کردن به زبان فارسی و صبت کردن در مراسمات و جشن های دانش آموزی تشویق نمایید تا در دانشگاه روحیه بهتری داشته باشند و ناگفته نماند پدر و مادرم در دوره تحصیل بی نهایت برایم زحمت کشیدند خودم احساس می کنم از همه پدر و مادران برایم بیشتر زحمت کشیدند باور کنید من حتی یک روزهم کا گری نکردم اما در دوره تحصیل معمولا در ایام فراغت چوپان بزهای خودمون بودم در سنین کود کی به بزها خیلی علاقه داشتم و اگر یک بزی می مرد بسیار بی تابی می کردم ضمنا تاثیر گذارترین معلمانم شاید این ها باشند در دوره ابتدایی آقای سید حسن موسوی نژاد در درس ادبیات آقای محمد عمادی در درس عربی آقای سید محمدجعفر صالحی فرزند سید بمونی سوقی در درس زبان انگلیسی آقای وارث جهانتاب . خدا را شکر هیچ وقفه تحصیلی (مردودو یا توقف پشت کنکور نداشتم و در سال هفتاد و دوکه خرداد دیپلم گرفتم با رتبه اگر اشتباه نکنم 1452 ( تمامی دروس به جز زبان خارجه را  بالای 60 زدند ) در رشته ادبیات تربیت معلم یاسوج قبول شدم.

 

 اما یک خاطره در دوره راهنمایی که قلعه رئیسی درس می خواندیم با سید کمال شفایی و سید جمال برادرش و سید صفا هم منزل بودیم آقای البرز رضایی معاون مدرسه بود سیاست عجیبی داشت همه ازش حساب می بردند واقعا هم شخصیت عجیبی داشتند سید کمال بزرگ ما بودند و به قول خودش رئیس منزل ،به ما پیشنهاد کردند که آقای رضایی را یک شب مهمانی نماییم آقای رضایی به خاطر این که خونه اش شوتاور بود و پلی برای روزهای بارانی وجود نداشت اکثرا در مغازه برادرش در قلعه رئیسی اتراق می کرد ما هم موافقت کردیم و خودمون را  برای مهمانی آماده می کردیم. گفتم که خیلی از مواقع نون از خونه می آوردیم و اواخر هفته کمبود نون داشتیم شانس بد این مهمونی در یکی از همون مواقع روی داد اما سید کمال آدم زنده و سرحالی بود به خونه یا خونه هایی رفت و نون گرفت و این مهمونی درفصل زمستون انجام گرفت که طول روز کوتاه است و نزدیک به ساعت پنج و اندی اذان مغرب و شب می شد اما شام ما بعد از ساعت ده آماده شد می دونید چرا چون وسیله غذاپزی ما علاالدین قدیمی بود بعضی از دوستان از بهمئی و تاسین شاهی هم به افتخار هم نشینی با آقای رضایی به منزل ما تشریف آورده بودند به هر حال شام ساعت ده و اندی شب آماده شد و آن شام سیب زمینی پخته بود و روغنی برای سرخ کردنش نداشتیم  و آقای رضایی به خاطر مناعت طبعش با اشتها ازآن شام میل فرمودند .

 

در مورد فوتبال من اصلا سلیقه ورزش چه فوتبال و چه والیبال  را نداشتم و ورزش هایی که علاقه داشتم عبارت بودن از چوکلی ،پشکل و گار،گل گمول،دوز،کوس و اخیرا تا حدی شطرنج و به رینگ هم علاقه شدیدی داشتم رینگ یک وسیله آهنی شبیه یک چرخ دوچرخه بود که به وسیله یک سیم آن را به حرکت در می آوردیم ضمنا از معلم جوان و خوش اخلاق دوره راهنمایی جناب آقای سید نصرت الله توفیقی هم نباید بی توجه بود که وجود و حضور ایشان در مدرسه یک قوت قلب برای ما بود ان شاءالله این نکته را یاد آوری نمایم که اسم من در تمام مدارک تا سال سوم متوسطه به اسم علی قلی بیواره بود که در سال سوم نام خانوادگی را به پاکزاد و در زمان تربیت معلم نام را به علی تغییر دادم و دوسال پیش کلمه سید به پیشوند اسم این جانب اضافه گردید.

 

در سال 1372 بلافاصله پس از اخذ دیپلم در تربیت معلم یاسوج پذیرفته شدم در مهرماه 1374 فارغ التحصیل و پس از حضور در اداره آموزش و پرورش چاروسا مدرسه راهنمایی شهدای سیلاب کلوار را انتخاب کردم چون قبل از من آقای حمید توفیقی در آن منطقه تدریس می کردند برای معرفی بنده به افراد آن منطقه به من نامه داده تا نامه را به آن ها بدهم هفته اول خونه رئیس مدرسه جناب آقای علی دستمرد از سادات همان منطقه بودم آدم از مهمان نوازی و بی ریایی آنان لذت می برد روز اول که سر کلاس رفتم یکی از دانش آموزان همان روز اول شیطان بازی درآورد یک دستمال به پیشانیش بست گفتم این چیه ؟ گفت زخمه . شب که رفتم خونه دستمرد فکر کردم شاید این بچه شیطان بازی در آورده روز بعد که رفتم سر کلاس ( البته کلاس در زیر سایه درختان برگزار می شد) باز دیدم دستمال بسته گفتم چته گفت زخمه گفتم دربیار .درآورد متوجه شدم شیطان بازی درآورده ولی عروس را باید دم حجله کشت !! خلاصه دوسال آن جا بودم سال اول دبیر و سال دوم مدیر و از هیچ کوششی دریغ نمی کردم با مردم آن جا هم رابطه ای بسیار صمیمی داشتم به طوری که در حال حاضر با خیلی از آن ها ارتباط تلفنی دارم و چندتا از دانش آموزانم معلم شدند و در حال حاضر مدیر و معاون مدرسه راهنمایی که من سال اول تدریسم آن جا بودم از دانش آموزان خودم هستند و به این امر بسیار افتخار می کنم و در مهرماه هفتاد شش به کار در مدرسه شهید رجایی دلیک و ده انار مشغول شدم و مهر ماه همین سال یعنی سال 76 هم عروسی کردم. دراین سال با شخصیت برجسته جناب آقای رستم منش که معاون مدرسه بود آشنا شدم و در مهر 77 به تدریس در مدرسه راهنمایی بی سیدون مشغول تدریس شدم و بعد از آن مدیر مدرسه موشمی شدم چندسال مدیر مدرسه موشمی شدم یک سال هم دو شیفت مدیر مدارس بی سیدون و موشمی بودم و سال بعد برای دومین سال مدیر مدرسه بی سیدون بودم و بعد از آن به تدریس در مدارس بی سیدون،موشمی ،کمردوغ و قلعه رئیسی پرداختم و چهارسال پیش به مدت یک سال معاون اجرایی مجتع بی سیدون بودم و الان مدت سه سال است که مدیر دبیرستان شهید دردمه هستم خدا را شکر امسال سه نفر از دانش آموزانم توانایی احراز رتبه عای بسیار خوب و عالی دارند دانش آموزان پژمان توفیقی و میلاد تروند و داریوش آهسته که قطعا سفیران آبروی دبیرستان خواهند بود و در پایه سوم که رقابت در بین دبیرستان های منطقه است دانش آموران برای مقام های برتر در حال تلاش هستند ضمنا در این سال ها همکاران با سطح سواد بالا و مدرک کارشناسی ارشد دردبیرستان زیاد داشتم و خدا را شکر با همه رابطه صمیمی داشتم و همین باعث تقویت وضعیت آموزشی دانش آموزانمان می شد.در سال های اول تدریسم هم از تنبیه بدنی استفاده می کردم و هم در نمره دادن خیلی سخت گیر بودم اما خدا را شکر دیگر تنبیه بدنی را کنا ر گذاشتم و شاید در طول سال دوبار از تنبیه بدنی استفاده نکنم و در نمره دادن مثل قدیم سخت گیر نیستم اما حرمت امتحان را حفظ می کنم و در جلسه امتحان از به وجود آمدن هرگونه تخلف جلوگیری می کنم چون اعتقاد دارم تخلف در امتحان افت شدید تحصیلی به دنبال دارد.

 

ادبیات فارسی ارث پدری که باید مثل کشورمان ایران دوستش داشته باشیم.در مورد پیشنهاد به بچه های آبله :دوست دارم دانشجویان دیگر بچه ها را راهنمایی کنند تا ادامه دهنده راه این عزیزان باشند.در مورد چه کسی را ازهمه بیشتر دوست دارم سوال سختی ان شاءالله خداوند و حضرت ابوالفضل را از همه بیشتر دوست داشته باشم اما در مورد انسان ها اسم بردن خیلی سخته چون انسان های زیادی را دوست دارم مثل فامیل ،دوستان ،اساتید و دانش آموزان عزیز.

 

پدر:تا پدر نشوی قدرش ندانی

 

مادر:همیشه به دعاش نیاز داری

 

وحدت:در کمیابی که سیاسیون ما به خاطر قدرت طلبی گم کردند

 

حافظ شیرازی:اسطوره ای که یافت نشود.

 

ادبیات: هویت هر قوم

 

اوکره ای شراب عشق

 

ریتاوه :مامور روزی رسان خداوند به مردم

 

سرحد: بهشت واقعی

 

مدرسه: کارخانه انسان ساز

 

عشق:لازمه زندگی

 

زن: آرامش زندگی

 

سایت اوله:مایه افتخار ماها

 

ازدواج:لازمه زندگی اجتماعی

 

 

حرف آخر:به شما افتخار می کنیم.

 


در آخر بد نیست یه نگاهی به کار نامه استاد بندازیم "  درصدا .........

 






دنبالک ها: کانال اوله -- کلیک کنید/// 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
Can you lose weight by doing yoga?
دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت 21 و 36 دقیقه و 59 ثانیه
I do not even know the way I ended up right here, however I
believed this post was once good. I do not understand who you might be but certainly you're going to a famous blogger when you are not
already. Cheers!
mariequall.hatenablog.com
یکشنبه 15 مرداد 1396 ساعت 09 و 46 دقیقه و 22 ثانیه
Thank you for any other excellent article. The place
else could anybody get that type of information in such a perfect manner of writing?
I have a presentation next week, and I am at the
search for such info.
http://lanirosell.hatenablog.com/entry/2015/06/28/132410
چهارشنبه 3 خرداد 1396 ساعت 03 و 06 دقیقه و 21 ثانیه
That is a very good tip especially to those new to the blogosphere.
Brief but very accurate info… Many thanks for sharing this one.
A must read article!
شیرمرد
چهارشنبه 5 خرداد 1395 ساعت 01 و 41 دقیقه و 52 ثانیه
اوضاع پاکزاد؟؟؟پارسال دوست امسال آشنا
kam
چهارشنبه 5 خرداد 1395 ساعت 01 و 39 دقیقه و 08 ثانیه
بهترین مصاحبه ای ک خوندم
جلال دوستکامیان
سه شنبه 4 خرداد 1395 ساعت 01 و 06 دقیقه و 39 ثانیه
سلام و درود دارم بر استاد علی پاکزاد مصاحبه بسار جذاب و پند اموزی بود امیداورم این مصاحبه سرمشقی باشه واسه دانش اموزان عزیز و همچنین دانشجویان . از اینکه سعادت داشتم سه سال خدمت این استاد عزیز باشم جای افتخار دارد . ارزوی موفقیت و سربلندی برای استاد علی پاکزاد دارم .
میثم
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 11 و 46 دقیقه و 17 ثانیه
سلام آقای خلاش ، من قبلا هم نظر دادم اما ثبت نشده در مورد مصاحبه با جواد آهسته است. خیلی دوست دارم ببینم چطوری دکتری قبول شد و الان کجاست یکی می گه وزارت خارج ه است یکی می گه خبرنگار البته خودم اسمشو توگوگل نوشتم کلی مقاله تو سایت فارس نوشته. اگه بتونید باهاش مصاحبه کنی خیلی خوبه ممنون. لطفا جوابمو بدهید با تشکر
میثم
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 11 و 45 دقیقه و 45 ثانیه
سلام آقای خلاش ، من قبلا هم نظر دادم اما ثبت نشده در مورد مصاحبه با جواد آهسته است. خیلی دوست دارم ببینم چطوری دکتری قبول شد و الان کجاست یکی می گه وزارت خارج ه است یکی می گه خبرنگار البته خودم اسمشو توگوگل نوشتم کلی مقاله تو سایت فارس نوشته. اگه بتونید باهاش مصاحبه کنی خیلی خوبه ممنون. لطفا جوابمو بدهید با تشکر
پاسخ بهنام خلاش : سلام.من دیر به دیر میام تو سایت.این نظر شماره یک.شماره دوت هم پشت سر همینه.چشم.فقط لطف کن شمارش رو برام سند کن
احمد
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 01 و 36 دقیقه و 45 ثانیه
سلام بر استاد پاکزاد خیلی خوشحال شدم
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 01 و 11 دقیقه و 59 ثانیه
سلام .وعرض ادب خدمت استاد عزیز.یاورنژاد هستم.الان روز نیمه شعبان ،کربلای معلا هستم. این عید بزرگ را خدمت استادخودم تبریک عرض میکنم وامیدوارم تحت توجهات خاصه منجی عالم بشریت حضرت صاحب الامر والزمان ارواحنا فداه( ع )باشید..درحق شاگرد خودت دعا فرمایید .من الله التوفیق
پاسخ بهنام خلاش : با سلام. نائب الزیارة باشی. التماس دعا
صمدی
دوشنبه 3 خرداد 1395 ساعت 00 و 31 دقیقه و 06 ثانیه
عرض سلام خدمت استاد ارجمند آقاسیدعلی پاکزاد
اینجانب توفیق شاگردی شمارا درسال 77 درمدرسه راهنمایی بی سیدون داشتم.
سختگیریهای شما ب خصوص در فارسی صحبت کردن امروزه خیلی به درد ماخورده وازین بابت نهایت سپاس رادارم.
یادم نمیره که اصرار داشتید که شاگردانت متن دروس ادبیات را سرکلاس با ریتم ولحن خاص فارسی بخوانند.
این مصاحبه ی شما بوی صداقت،صفا وصمیمیت میدهد و دراین مصاحبه استاد عزیزما ازخود تعریف نکردند درحالیکه شایسته ی تعاریف بسیاری هستند.
بحمدالله چهره ی جوان وبشاش شما هنوزهم جذابیت سابق رادارد.
جدی بودن در کار یکی از شاخصه های اصلی هویت کاری شماست.
استاد عزیز بسیاری ازشاگردان شما الان مشغول خدمت به جامعه هستند.
برایتان آرزو میکنم طول عمری باعزت و عاقبت بخیری.
استاد عزیز:
آموزش عشقم از همین مکتب توست
اندوخته ی سوادم از این لب توست
گفتم که مریضم و بیا بستر من
چون عامل دردم این غم و این تب توست.
پاسخ بهنام خلاش :
اکبر
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 21 و 45 دقیقه و 59 ثانیه
اقا بهنام دست گلت درد نکنه خیلی وقته استاد پاکزاد رو ندیدم واقعا لقب استادی برازندشه . بهت افتخار میکنم استاد
پاسخ بهنام خلاش :
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 21 و 44 دقیقه و 47 ثانیه
سلام من خیلی دوستت دارم اقای پاکزاد
شاگردت
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 21 و 43 دقیقه و 57 ثانیه
سلام . خیلی خیلی خوشحال شدم . انشا الله استاد همیشه قبراق و سر حال باشن
پاسخ بهنام خلاش :
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 21 و 39 دقیقه و 47 ثانیه
بسیار خوشحالم از اینکه میبینم دوستان همه دارن پیشرفت میکنند .. اقای جلال دوستکامیان و دکتر مهدی ،اقای خلاش ؛ خلیل ،فلامرز،انوشیروان همه جای خوشحالی داره واسه یه روستای کوچک که این همه دانشجوی موفق دارد متشکر از مدیریت سایت
پاسخ بهنام خلاش :
سحر
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 20 و 16 دقیقه و 37 ثانیه
خیلی ممنون واقعا دست گلتون درد نکنه،تشکرررررررررر
افتخار میدین پیش منم بیاین
عظیم توفیقی
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 17 و 21 دقیقه و 35 ثانیه
سلام ودرودبرآقای علی پاکزاد من نیز یکی ازدانش آموزان آقای پاکزادهستم که الان که دانشگاه هستم حرف های آقای پاکزادرامیفهمم ایشان همیشه میگفتندکه چ درکلاس چ درخانه فارسی صحبت کنیدتامشکلی دراین زمینه نداشته باشیدوخوشبختانه به لطف ایشان هیچ مشکلی درفارسی صحبت کردن دردانشگاه راندارم.باتشکرعظیم توفیقی اصل
پاسخ بهنام خلاش : شما لطف دارید.
عظیم توفیقی
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 17 و 19 دقیقه و 43 ثانیه
سلام ودرودبرآقای علی پاکزاد من نیز یکی ازدانش آموزان آقای پاکزادهستم که الان که دانشگاه هستم حرف های آقای پاکزادرامیفهمم ایشان همیشه میگفتندکه چ درکلاس چ درخانه فارسی صحبت کنیدتامشکلی دراین زمینه نداشته باشیدوخوشبختانه به لطف ایشان هیچ مشکلی درفارسی صحبت کردن دردانشگاه راندارم.باتشکرعظیم توفیقی اصل
عظیم توفیقی
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 17 و 16 دقیقه و 21 ثانیه
سلام ودرودبرآقای علی پاکزاد من نیز یکی ازدانش آموزان آقای پاکزادهستم که الان که دانشگاه هستم حرف های آقای پاکزادرامیفهمم ایشان همیشه میگفتندکه چ درکلاس چ درخانه فارسی صحبت کنیدتامشکلی دراین زمینه نداشته باشیدوخوشبختانه به لطف ایشان هیچ مشکلی درفارسی صحبت کردن دردانشگاه راندارم.باتشکرعظیم توفیقی اصل
مهدی دوستکامیان
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 15 و 05 دقیقه و 47 ثانیه
با سلام و احترام خدمت استاد گرانقدر آقای پاکزاد عزیز
من متن نوشته هایت را با دقت خواندم و از داستان ادبیات گونه ات لذت بردم. در ضمن صداقت واقعی را در نوشته هایت احساس کردم. باعث افتخار بنده هستش که شاگرد شما بودم. اینکه دغدغه جانبعالی نشر یادگیری زبان فارسی می باشد بسیار عالی می باشد امیدوارم بدون هیچ گونه مزاحمتی بتوانی زبان سلیس فارسی را به دانش آموزان یاد دهید تا در ورود به دانشگاه از این بابت مشکلی نداشته باشند. چون بنده یکی از مشکلات من در دوره کارشناسی، فارسی صحبت کردن سلیس بود. که خودش مشکلات فراوانی را از جمله عدم اعتماد به نفس ایجاد می کند. ای کاش کمی روستای ما به جای الگو سوزی الگو سازی کند. شما به معنای واقعی یک الگو هستید. امیدوارم همیشه سربلند و موفق باشید.
با احترام شاگرد کوچک شما- مهدی دوستکامیان دانشجوی دکتری تغیر اقلیم
اشنایدر
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 13 و 11 دقیقه و 23 ثانیه
سلام بهنم پاکزاد چی شد ؟
پاسخ بهنام خلاش : سلام صبر کنید تا امشب.
الف
یکشنبه 2 خرداد 1395 ساعت 00 و 01 دقیقه و 58 ثانیه
تو رو خدا زود مصاحبه پاکزادو بذار
شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 20 و 59 دقیقه و 15 ثانیه
سلااااااامممممممممم گرک گرم گرم گرم به سید علی پاکزاد برسانید. بگید خییییییللللللللیییییییی دلم براش تنگ شده و خیلی دوسش دارم و هیچوقت لحن صداش یادم نمیره .
ههههه
شنبه 1 خرداد 1395 ساعت 14 و 22 دقیقه و 14 ثانیه
خلاش واقع علی پاکزاد کیست ؟
پاسخ بهنام خلاش : به زودی مصاحبه داغ جذاب و خواندی با استاد سید علی پاکزاد را میگذارم. مصاحبه انجام شده و در حال نگارش و مرتب کردن آن هستم.
sadegh
جمعه 31 اردیبهشت 1395 ساعت 13 و 14 دقیقه و 13 ثانیه
درود بر استاد پاکزاد بزرگ و دوست داشتنی
پاسخ بهنام خلاش : درود خدا بر شما باد!
اصغر
جمعه 31 اردیبهشت 1395 ساعت 13 و 04 دقیقه و 04 ثانیه
به به معلم عزیز و دوست داشتنی...
پاسخ بهنام خلاش :
اصغر
جمعه 31 اردیبهشت 1395 ساعت 10 و 18 دقیقه و 41 ثانیه
جمعه است دیگ همیشه خبری در راه است.....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.